خیلی خسته م
کمبود خواب
ریفلکس شدید معده
با یه اعصاب خیلی ضعیف
داغون داغونم
دارم سعی می کنم
هم خودمو از لحاظ روحی
همم با قرصای معده ای که بیشترش برای اعصابه اروم کنم
خیلی توو فشارم
ای کاش می تونستم بنویسم!
من و امیدم و محمد طاهری که باز خواهد آمد |
![]() About Weblog آزادی یک کلمه به وسعت علم و اندیشه و تفکرو جسم و روح و دین و عقاید و ... است! مریم هستم اگه خواستین بیشتر ازم بدونین رو پرو فایلم کلیک کنین. پروفايل مریمی Menu صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ Recent Posts ... ! با تو تقدیر! و اما ماموریت! دلم تنگتونه! قطعه ای از بهشت! قسمتی از مسافر سهراب سپهری من زنم! ... ! یلداترین تنهایی من! Archive اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 Links گل اندوه مرا بچین من و تو نقطه ال آی نفس مامان و بابا سرزمین مریم زنها فرشته اند سارا پناه من روزهای زندگی من از افق تا بیکرون فاصله مونه خلیل ناز رنگین کمان عاشق ستاره باران از زمین تا اسمان تا ابد دوست دارم یه عاشق Wild rose تا شقایق هست زندگی باید کرد یه ادم معمولی نرگسم عشق من مریم ابای زنده باد ریاضی مرا راهی از تو به در نیست... (((...سوگند عشق...))) معجزه های شیرین من(انی) لیوان مشترک کاش خوابم ببرد متولد ماه مهر ثمره ی عشق من عاشقانه ها و خاطره های من و امیر مهدی در استانه ی 30 سالگی دل نوشته های یه مامان مهربون مستی ام را نپرانید!(صبا) بزرگترین و به روزترین وبلاگ عاشقانه خانواده ی سبز میکروب اینجا هنوز تاریکی ست.... داستان های کوتاه,هنری یادداشت های یک پسر شکلاتی یادداشت های یک پسر شکلاتیی آقا مهدی دنیای علم و تکنولوژی هم تولدی امین بابا من و دکی جون ...........بهاری بی خورشید؟............. عکس خنده دار, دوست یابی, اس ام اس ملینا فرشته ی ناز مامان و بابا تیک تاک یادداشت های عشقولی من و احمدم رزا دختری از جنس پاییز ملودی چشمهایت مال من قالب بلاگفا |
|
خیلی خسته م کمبود خواب ریفلکس شدید معده با یه اعصاب خیلی ضعیف داغون داغونم دارم سعی می کنم هم خودمو از لحاظ روحی همم با قرصای معده ای که بیشترش برای اعصابه اروم کنم خیلی توو فشارم ای کاش می تونستم بنویسم!
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط خودم |
با تو
آنقدر آرامم که گاهی حتی یادم میرود نفس بکشم!
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط خودم |
قهوه ی تلخ عشق را
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط خودم |
سلام اول از همه باید بهتون بگم که من رفتم پایه دوم ابتدایی مدرسه ی پسرونه تدریس می کنم وووووی که چه حالی میده به کوچولوها درس دادن
و اما بریم سراغ اصل مطلب یه روزی نشسته بودیم توو کلاسمون با خیال راحت که بله دیدیم بازرسا و سرگروه های درسی ریختن به کلاسمون منم ازش اجازه گرفتم و با خیال راحت به تدریسم ادامه دادم بله یه ارزشیابی از کلاسم به عمل اوردن و برگشتن بهم گفتن که خیلی کارت درسته و رفتن نگو اینا میرن از مدیر و معاون مغرورمون که به خاطر تجربه ی مثلا کممون مارو قبول ندارن کلی تعریف می کنن و روی اونارو کم می کنن و منم ... یه تشویقی هم برام سند کردن رسید نوبت شرکت توو جشنواره ی الگوی برتر باز اومدن یه طرح درس ازم گرفتن و بدون اینکه من در جریان باشم میفرستن اداره و من و شرکت میدن چشتون روز بد نبینه منم استرسی اومدن کلاسم نشستن که بله تدریس کن من اول از همه شون قول گرفتم که بابا جان من استرسیم نمیرما توو جشنواره
اومد باز امتیاز من از همه بیش تر شد و من و سند کردن منطقه مسابقه بدم ای خدا چه قدر التماس کردم مدیر اموزش با قاطعیت گفت خانم ... اگه شرکت نکنی به بهانه ای برات تذکر میفرستم
مدرسه ی شما بهترین مدرسه س باید از پایه دوم یکی که خوب تدریس می کنه بره منطقه زوری بود دیگه منم قبول کردم اومدن قرعه کشی کردن یه عالمه ادم از روستاها و بخش های منطقه و خود شهر اومده بودن قرعه ی اولین نفری که باید تدریس می کرد به نام من افتاد اشکم در اومده بود خدایا من تجربه شو ندارم چی کار کنم؟ گند نزنم یه موقع ابروم بره؟
ماموریت سه شنبه همین بود ساعت ۸ بود من از استرسم ساعت ۷ اونجا بودم رنگم مثه گچ بود با توکل به خدا رفتم جلو و تدریس و برا دخترایی که انتخاب شده بودن شروع کردم و زمان مورد نظر تدریسم تمومید یکی از همکارام وقتی برگشتم مدرسه گفت خانم ... مشخصه چن روزه استراحت نکردین برین دیگه استراحت کنین اینقدر قیافم درب و داغون شده بود از استرس ببین دیگه چقدر مشهود بود که این برگشت اینجوری گفت
یه کاری توو اداره برام پیش اومد رفتم انجامش بدم که بله اکیپ داوران از جلوم رد شدن خانم ... تبریک میگیم مقام اول و اوردی باورم نمیشد شوخی شوخی جدی شد من اولین امتیاز و اورده بودم برگشتم کلاسم دانش اموزام یه هورایی کشیدن خانم ما بهترینه حالا بیا توو استان تدریس کن مریم خانم بیا به این استرست غلبه کن حالا تو رو خدا دعام کنین شایدم نرما ولی سرگروهام میگن حیفه نری برو اگه شناخته بشی اردیبهشت انتقالیت سه سوت حل میشه به اونجا منم موندم دعام کنین محتاج دعای تک تک تونم بازم میام خبر میدم که چی کار کردم!
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط خودم |
چه قدر مریض میشم من ای خدااااااا دیگه معاونمون نتونست خودشو نگه داره و به من خانم ... شما چقدر سرما می خورین؟ از رفت و امد و دوره و سرما خوردگی ناشی از سرمای یخبندان این جا خسته شدم! بچه ها سه شنبه صبح ساعت ۸ یه ماموریت دارم دعام کنین دلم برا تک تک تون تنگ شده ای کاش می تونستم وقت می کردم که توو وبلاگتون تلپ شم و هی نظر بدم تا بدونین و ببینین به یادتونم ولی اگه نتونم بیام پیشتون به خدا دلم پیش تک تک تونه بعضا با موبایل میام وبلاگتونو می خونم ولی نمی تونم نظر بدم اگه امار بازدیدتون یه دونه بالا بود بدونین اون یه نفر منم دوستون دارم!
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط خودم |
آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده
شهادت امام رضا ، ضامن آهو ، ضامن دل شکستگان تسلیت باد!
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط خودم |
چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
از یک دوست
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط خودم |
من زنم… بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی! او خواست که من زن باشم… که به دوش کشم بار تو را که مردی و به رویت نیاورم که از تو قوی ترم… من زنم… من ناقص العقلم… با همین عقل ناقصم از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام و تو عقلت کامل تر از من بود!!! من زنم... یاد گرفته ام عاشقت بمانم و همیشه متهم به هرزگی شوم... حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی تظاهر کردی با من خواهی ماند! من زنم... کوه را حرکت می دهم بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا می کنی چرا که تو نیرومند تری!!! من زنم... وقت تولد نوزاد ... تلخی بیداری شب ها بر بالین فرزندمان... سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من، لذت های شبانه... خواب های شیرین و افتخار مردانگی مال تو! عادلانه است نه؟؟؟ من زنم... آری من زنم... او خواست که من زن باشم ... هم چنان به تو اعتماد خواهم کرد... عشق خواهم ورزید... به مردانگی ات خواهم بالید ... با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد... پشتیبان ت خواهم بود... و تو مرد بمان! این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت!!!
نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط خودم |
تمام دارایی من قلبی است که در سینه دارم و برای تو می تپد! آن را هشت سال پیش به تو داده ام! پنجمین سالگرد یکی شدنمان مبارک!
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط خودم |
|